تبليغاتX
JavaScript Codes قاصدکـــ ها نمی میرنـــ د

قاصدکـــ ها نمی میرنـــ د

. . . پـــلـــک ها را بــتکان ، کــفش به پــــا کـــن ، و بــیــــــا . . .

 

قاصدکــــــ ها نمی میرنـــــ د . . .

 

یکساله شد !

 

 

 

 

گاهی وقت ها جمله ی "تاریخ تکرار می شود" مغز شلوغ پلوغت را جمع و جور میکند.

وقتی به قد و بالای آرشیوت نگاه میکنی خیلی از خاطره ها جان می گیرند و برایت چشمک می زنند!

دلم برایشان تنگ نمی شود.. برای دلخوشی شان هم که شده " یک دقیقه سکوت" ... لطفا !

 

 

بعد نوشت1: امروز رو یک دوست به خاطرم انداخت..

بعد نوشت2: عنوان وبلاگ رو عوض کردم.. همینجوری..

بعد نوشت3: سرماخورده ام، اما نه .. فکر میکنم تازگیها خیلی خوشمزه شده ام.. سرما مرا خورد!

بعد نوشت4: شاد باشید . . .

 

        

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388به قلم:قــاصـــدکــــــــ | |

 

گاهی دلم یک فنجان هوای داغ و تازه میخواد که هورت بکشم

و هیچ هم به سوختگی و تاول جاخوش کرده روی زبان و لب و لوچه ام فکر نکنم

راستی تو میدانی چرا گاهی فقط دلمان برای هزار جک و جانور یخ زده پشت پنجره می سوزد؟؟

دلم برایت می سوزد.. تو یک بیچاره ای

چون فقط تمام زورت را خرج له کردن سوسک های بی چاره ی آشپزخانه میکنی

به یاد فلان شاعر هوای حوصله ابریست.. این روزها بدجور کمی تا قسمتی گرد و خاکی هم شده

می فهمی که؟

گاهی دلم برای صدای از ته چاه در آمده ی کلاغ سرماخورده ی پاییز تنگ می شود

تازگیها کمدی های پل بلارت یا نورمن ويزدوم هم به خنده وادارم نمی کند..

ذهن آشفته ام گنگ شده.. عین زبان بسته ی وامانده در گِل..

 

 

ته مانده 1 : شب.. بخور.. شلغم.. تختخواب..

ته مانده 2 : کلمه ها دارن رژه میرن اما هیچی به ذهنم نمیاد..

ته مانده 3 : میدونم همه چی در هم و برهم بود.. تازگیها هیچ چیز خوشحال کننده ای بهم رو نشون نمیده.

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388به قلم:قــاصـــدکــــــــ | |

دستان زندگی را سخت فشرده ایم و رها نمی کنیم . . .

7 یا 8 ساله میزند سیمای رنگ پریده اش..

قناری بی قرارش گوشه ی قفس بال بال میزند..

آن طرف تر را اگر گوشه ی چشمی بیندازی پیرمردی را می بینی سر فرو برده در گریبان خویش

گاری پر از چغندرهای سرخ و داغش را می کشد..

کمی جلوتر دستی شاخه میشود جلوی رویت.. راستی طلب چه کرده بود؟

شانه بالا می اندازیم و میگذریم..

فکر در فکر می شویم با خودمان انگار ..

خیابان ها پر از آدمهای پوشالی است که می لولند در هم..

از کنار بعضی هاشان که میگذری بوی عطر دی اند جی شان یقه ات را میگیرد و دست میگذارد بیخ گلویت.

بعضی دیگر: " آخ که یادم رفته است میل باکسم را نگاهی بیندازم!"

غروب تیغه میکشد بر اندام برهنه شب.. در و دیوار اتاقم انتظارم را میکشند

برمیگردم اما..

تازه دو زاری ام را صاف میکنم که واقعیت ها چقـدر می توانند واقعی باشند..

 

 

راستی.. یادم رفت بگویم به همه شان..

 

به کـجـا چنین شتابان...؟

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388به قلم:قــاصـــدکــــــــ | |

 

این روزها . . .

حرفش که می شود دلم آن سکوت عمیق آرزوهایم را می خواهد..

تمام زندگی را لی لی آمده ایم..

گاهی فقط هفت ستاره فاصله است میان دنیای آدمکهایی که پریدند آمدند این سر دنیا

آدمک های دنیایی که اتفاقی عاشق می شوند..

و عشق را به حساب فال نیک می گذارند..

این روزها . . .

طبق عادت کـُنج پنجره جایی است برای دود چند سیگار..

انعکاس خیال انگیز رویاهایمان را حتی به خاطر نمی آوریم..

دیگر از این همه تبسم دروغین بر کنج لب های یخ زده خسته ام..

کاش تمام ترنم واژه های خیس عاقل می شدند..

کاش بازی سنگ کاغذ قیچی بچه گانه هرگز برنده نداشت..

کاش کلاغه قصه ها به آشیانه اش می رسید و قصه ای دیگر آغاز نمی شد..

کاش تمام دردها پایان خوشی..... نه.. فقط پایانی داشت.....

 

 

 

 

پ.ن : تازگی ها دلم از همه چیز می گیره..

ناخودآگاه یاد این جمله می افتم" گاه باید رفت.. و حال همان گاهیست......"

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388به قلم:قــاصـــدکــــــــ | |

 

گاهی سرشار از حس عاشقانه پاییز . . .

 

دخترکی خنده کنان زیر لب زمزمه کرد :

 

"پادشاه فصل ها پاییز "

 

چشمهایم را می بندم.. نکند چشمهایت را از یاد برده باشم

 

هنوز هم معمای زرد اولین روز پاییز برایم حل نشده است

 

و من در این اندیشه ام..

 

که ترنم موزون صدای اندوهگین خزان هنوز هم شنیده خواهد شد ؟

 

اینجا این منم که گم شده ام.. لا به لای تکه های سرد خزان..

 

و به وسعت تمام دلتنگی هایی که در باغ میروید تنهایم..

 

.

.

.

 

دخترکی آرام زیر لب زمزمه میکند . . .

 

"پادشاه فصل ها پاییز نیست "

 

. . . . . . . .

 

خزانی سرد

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388به قلم:قــاصـــدکــــــــ | |