|
این روزها . . . حرفش که می شود دلم آن سکوت عمیق آرزوهایم را می خواهد.. تمام زندگی را لی لی آمده ایم.. گاهی فقط هفت ستاره فاصله است میان دنیای آدمکهایی که پریدند آمدند این سر دنیا آدمک های دنیایی که اتفاقی عاشق می شوند.. و عشق را به حساب فال نیک می گذارند.. این روزها . . . طبق عادت کـُنج پنجره جایی است برای دود چند سیگار.. انعکاس خیال انگیز رویاهایمان را حتی به خاطر نمی آوریم.. دیگر از این همه تبسم دروغین بر کنج لب های یخ زده خسته ام.. کاش تمام ترنم واژه های خیس عاقل می شدند.. کاش بازی سنگ کاغذ قیچی بچه گانه هرگز برنده نداشت.. کاش کلاغه قصه ها به آشیانه اش می رسید و قصه ای دیگر آغاز نمی شد.. کاش تمام دردها پایان خوشی..... نه.. فقط پایانی داشت..... پ.ن : تازگی ها دلم از همه چیز می گیره.. ناخودآگاه یاد این جمله می افتم" گاه باید رفت.. و حال همان گاهیست......"
گاهی سرشار از حس عاشقانه پاییز . . . دخترکی خنده کنان زیر لب زمزمه کرد : "پادشاه فصل ها پاییز " چشمهایم را می بندم.. نکند چشمهایت را از یاد برده باشم هنوز هم معمای زرد اولین روز پاییز برایم حل نشده است و من در این اندیشه ام.. که ترنم موزون صدای اندوهگین خزان هنوز هم شنیده خواهد شد ؟ اینجا این منم که گم شده ام.. لا به لای تکه های سرد خزان.. و به وسعت تمام دلتنگی هایی که در باغ میروید تنهایم.. دخترکی آرام زیر لب زمزمه میکند . . . "پادشاه فصل ها پاییز نیست " . . . . . . . .
گرگ و میش شب بود صدای مسافری در باد .. طنین بلند قدمهایش .. پتکی بود بر سر خستگیهایش سکوتش، عجیب فریاد میکشد بر سر روزگار مچاله میشود در لحظه هایش فانوس چشم هایش را در روشنی ستاره ها گم می کند.. مرداب شب کدر شده .. یک سوال ساده دارم .. آیا ما با طعم خیس نگاه به زیارت جادهء خوشبخت خواهیم رسید ؟ . . صدای مسافری در باد گم می شود . . گرگ و میش روز را نمی شناسد . . . . . . .
رفته بودم سر حوض.. تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب.. آب در حوض نبود.. ماهیان می گفتند: "هیچ تقصیر درختان نیست.. " ظهر دم کردهء تابستان بود.. پسر روشن آب، لب پاشویه نشست.. و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد به درک راه نبردیم به اکسیژن آب... برق از پولک ما رفت که رفت .. ولی آن نور درشت.. عکس آن میخک قرمز در آب .. که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد.. چشم ما .. روزنی بود به اقرار بهشت . . . تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی.. همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است .. . . . باد می رفت به سر وقت چنار.. من به سر وقت خدا می رفتم.. «سهراب» ˙·▪•●مهمانی خدا مبارک●•▪·˙
پشت کاجستان، برف.. برف، یک دسته کلاغ.. جاده یعنی غربت.. باد، آواز، مسافر و کمی میل به خواب شاخ ِ پیچک، و رسیدن، و حیاط من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک یک نفر دلتنگ است.. یک نفر می بافد.. یک نفر می شمرد.. یک نفر می خواند.. زندگی یعنی: یک سار پرید.. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست: مثلاً این خورشید.. کودک پس فردا.. کفتر آن هفته یک نفر دیشب مرد.. و هنوز، نان گندم خوب است و هنوز، آب میریزد پایین.. اسب ها می نوشند قطره ها در جریان.. برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس.. «سهراب»
|
درد دل![]()
عاشق آبی آسمان، رنگ آبی پس نوشته های منمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 دوستان
ღدختر خاله ی خوبمღ |